خدایم مرا کافیست


داستانک معنوی



حلیمه مادر شیری پیامبراکرم ص نقل می کند:


محمدص سه ساله بود، روزی به من گفت:

مادر، چرا دو برادرم را روزها نمی بینم؟


گفتم: فرزندم، آنها روزها گوسفندان را به بیابان برای چراندن می برند. گفت:

چرا من همراه آنها نمی روم؟


گفتم: آیا دوست داری همراه آنها به صحرا بروی؟ گفت: آری


صبح روز بعد روغن برموی محمدص زدم و سرمه برچشمش کشیدم و

یک مُهره یمانی برای حفاظت او برگردنش آویختم.


حضرت که از دوران کودکی با خرافات و کارهای بی منطق مبارزه می کرد،

فوراً آن مهره را از گردن بیرون آورد و به دور انداخت.


آنگاه رو به من کرد و گفت: مادرجان، این چیست؟


من خدایی دارم که مرا حفظ می کند.



داستانهای بحارالانوار، ج5
علامه مجلسی



عشق فقط خدا

وبلاگ و کانال عشق فقط خدا


www.deniz.blog.ir

eshgekhodayi@


تلگرام - سروش - ایتا - آی گپ




منبع این نوشته : منبع
همراه آنها